حجاب حق من ، انتخاب من ، زندگی من

چادر عزیزم؛ تو فرم عاشقی منی.... هرکه مرا ببیند میفهمد که من عاشق حضرت مادر شده ام

حجاب حق من ، انتخاب من ، زندگی من

چادر عزیزم؛ تو فرم عاشقی منی.... هرکه مرا ببیند میفهمد که من عاشق حضرت مادر شده ام

سلام....
این وبلاگ درموردحجابه....چیزی که متاسفانه توجامعه مون روز به روز داره کمرنگ و کمرنگ ترمیشه...
اما گاهی اوقات سعی می کنم یه زنگ تفریح کوچولو داشته باشیم و درمورد چیزای دیگه هم مطلب قرار میدم...


.
#همیشه_عشق_باشد_همیشه_برکت
#پروازی_ام
.
.
دعا ڪنید مــ❤ــرا ، ای تمام مردم شهر
ڪه مـــ❤ـــا به زور دعاها به پای هم برسیـم

کلمات کلیدی

یادم نمیاداما....

چهارشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۱۳ ق.ظ
یادم نمیاد چی شد چادری شدم، اما یادمه از دوازده سالگی این لباس مادرمون، حضرت زهرا (س) را به تن کردم و تا الآن که بیست و نه سالمه از اون دست نکشیدم و بهش افتخار می کنم
توی خانواده مذهبی بزرگ شدم اما یادم نمیاد برای هیچ کاری چه اعتقادی و چه غیر اعتقادی اجباری،کاری را انجام داده باشم و این حجاب برتر را خودم انتخاب کردم،
 حس می کنم از همون دوران بچگی خدا می خواست هدایتم کنه که توی راه خودش با ظاهر بهتری قدم بردارم و برای همین همیشه شکرگذارشم.
 یه خاطره از چادر دارم که هیچوقت از ذهنم بیرون نرفته و اونم اینه که وقتی سوم دبیرستان بودم برای یه مجلسی به شهر دیگری رفته بودیم، وقتی می خواستیم برگردیم چادر من با لباس مهمونای دیگه اشتباهی رفته بود و من چادر نداشتم ، خیلی شب بدی بود،
البته تمام طول راه با ماشین خودمون بودیم و مشکلی نبود
من به فردای اون شب فکر می کردم که می خواستم برم مدرسه
به یکی از اقوام سپردم که بلافاصله وقتی برگشتن چادر منو هم بیارن.
غیبت هم نمی تونستم بکنم، بالاخره صبح با ناراحتی و سختی تمام رفتم مدرسه، چهره دوستانم را در راه تصور می کردم که قطعاً تعجب خواهند کرد منو اینطوری ببینن، به مدرسه که رسیدم همین هم شد و همه گفتن چی شده؟ چرا چادرتو نپوشیدی؟
منم شرمنده و شرمسار گفتم چادرم جا مونده
اون موقع ها مثل حالا چند تا  چادر نداشتیم، فقط یه چادر به اصطلاح کیفی بود که سر می کردیم و می بایست چندین سال متوالی از اون استفاده کردیم
 زنگ که خورد به محله شلوغمون فکر می کردم که مجبور بودم بدون چادر ازش رد بشم
 پشت دوستام قایم شدم تا به خونه رسیدم
 خیلی روز سختی بود، از اون روز به بعد دیگه حواسم بیشتر به چادرم بود و هرگز بدون چادر جایی نرفتم.
 توی این سالها، خیلی ها سعی کردن منو از پوشیدنش منصرف کنن اما نتونستن
 حتی روزی که با عده ای از بستگان رفته بودیم کوه و فقط من بودم که با چادر رفته بودم، به من گفتن اینجا که دیگه کسی نیست ببیندت و سخته با چادر بیای بالا، اما من با لبخندی بهشون گفتم من اینطوری راحت ترم، بعدش هم؛ خدا که هست !!!
 به اونایی که از حرف مردم که بهشون بگن امل می ترسن و چادر را مانع رشد خودشون تو جامعه می دونن، پیشنهاد می کنم یه بار امتحان کنن تا ببینن چه لذتی داره وقتی حس کنی امام زمانت (عج) اینطوری خوشحال تر میشه وقتی می بیندت و رضایت اون هم یعنی رضایت خدا و یه لبخند خدا به بنده ش می ارزه به تموم لذتهای زود گذر دنیا
 و عزت و بزرگی یه زن در حفظ عفت بیشترشه چرا که خدا زنها را مظهر جمال خودش معرفی کرده و این زیبایی امانت خداست و خیلی ظلمه که از داده های او در خلاف جهت رضایت او و برای جلب توجه ظالمانه نسبت به بنده های او استفاده کنیم
  • همنام مادر سادات ✨✨

نظرات  (۲)

واقعا مطلب جالبی بود....
تو این دوره زمونه کمتر کسی پیدا میشه که مثل این خانوم باشه...
ایشالا خدا همه رو به راه راست هدایت کنه
پاسخ:
ان شاالله......ممنون از نظرت........
من عاشق چادرم هستم
پاسخ:
آفرین آبجی......

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی